پی هوایی شیرینتر، سرفه میکنم. آرام فکر میکنم و جریانش مرا گرم میکند؛ اما آنقدر نیست که بتواند دل یخزدهام را آب کند. شاید دلیلش این است آدمها را خیالی میبینم. در خیالم با مناند، کنارم، یارم. در باطن، تنها. بیاهمیت. افکار گسیخته و ناروا و خودشیفته، بیمنطق، لجباز، آدم بد. اینان منم، یا حداقل در باطنشان اینچنینم.
آن تنها و منِ تنها، حداقل تنها من را دارد که در کنارش به ایستد، من، حتی خودم را هم ندارم.
و آن تنها، نزدیکش نمیشوند، چون غمها، دارد. میدانند. نمیخواهند. عشق بیدردسر میخواهند، نه عشق در جهنم. حق دارند. حق دارند. فقط یکیست که شاید همراهم شود، آن هم فرشتهی مرگ است، هر وقت، وقت کند. تا آن زمان، تنها در دوزخ خود پرسه میزنم. این قرار من است.