بنویس به یادشان بخوان به نامشان.
گر روزی پذیرفتم که هنگام نوشتن کلمهای به من فکرنخواهی کرد؛ بیسر و صدا همانند باد خواهم برفت. در سکوت شب، قبل از طلوع آفتاب محو میشوم مانند آخرین ستارهی در آسمان ظلمت گرفته. تو را سرزنش نمیکنم، هیچگاه؛ ولیکن بدان شاید اگر میگذاشتی میتوانستم روحات را نوازش کنم...
همه برایش نوشتند ولیکن او منتظر نوشتههای شخصی بود که میدانست هیچگاه نخواهد داشتاش و میدانست مخاطب آن نوشتهها هرگز او نخواهد شد.
برایم ننوشت، زمانه ما را دور از یکدیگر راند. گفته بودم « گاهی دست سرنوشت از دست بعضی عشقها بلندتر است». و جایش خالی ماند، بیرحمانه مرا اسیر فریادهای سکوت کردهی ذهنام ساخت.
او گفت: « گریه کردن که درد ندارد، درواقع خالی شدن روح و ذهن و درد مضاعف است ». و عاشق حین گریستن گفت: « ایعزیز من! گریه کردن برای معشوقی که خود نمیداند مال توست درد دارد. گریه از سر حسادت سوزش دارد. گریه نداشتن او درد دارد.. درد دارد.. درد دارد». آری؛ گریستن برای آدمی که به قلب تو نزدیک و به آغوشت دور است دردناک میباشد. نداشتن او بیش از آنها زجرآور است.
و گر روزی مرا به معشوق گمنامم قسم دهند و گر روزی مرا به گمشدگی در عشق نشان کنند آن روز خواهم بگفت از عشقی شیرین کِ قلبم را زهرآلود کردهست..
و من بارها از خویش پرسیدم؛ که آن اشعار عاشقانه آن نثرهای پرستشانه برای که بود؟ من برای او وجود نداشتم؛ پس چه کسی ببش از خودش برایش بودن، بود؟ در آخر جوابی نیافتم. تنها یک ناامیدی درون قلبام لانه کرد...
بایستی از عشقش دست کشم. بایستی به یادبسپارمش و در گوش باد زمزمهاش کنم تا یار درد شود. اما؛ نمیتوانم. عشقش همانند ظلمی لذید به وجودم رخنه کرده است. و من درمانی ندارم شاید خویش به دنبال درمان نرفتم.
هیچوقت نگفتند بیش از دیگران میدانی؛ ولیکن نگاهشان گویای افکارشان بود. انتظاری خاموش در قلب روشنایی بود. که باید درک میکردی، چه میتوانستی یا چه نمیتوانستی.
من میخواهم بشنومش، میخواهم مرا بیش از دوست بخواهد؛ ولی دیوارهایش را میبینم. از دستان من بلندتر و از قلبمن قویتر هستند. و من عاجزانه در تلاشم تا از شکاف کوچکی رد بشوم و بهش برسم..
و پرسیدند: دوستش داری؟ و زمزمه کردم: دوستش داشتم... و چقدر فاصله میان " دارم و داشتم" بود.