مرد از مرگ بازگشت،دستش را کاسه و خون حاصل از حمله را ذره ذره جمع آوری کرد و به سوراخ عمیق حاصل از زخم برگرداند،تکه گوشت های کنده شده از بدنش را جاگذاری کرد و از زمین بلند شد و به سمت منزل قدم برداشت. هنوز خون ریزی اش مسیر را آلوده نکرده بود که به سوی زن سربرگرداند،زیبایی اندامش،چشم های سوزانش و موی درخشانش را تحسین کرد. زن خندید، اما نماند،رد شد و در انتهای تاریک کوچه گم شد. مرد گفت: -«مانعی ندارد،شما را نیز فراموش خواهم کرد.خدانگهدار.»
جهانیان نور خواهند و افسوس که در ظاهر ما پر از تاریکی هستیم.
زخم دلم چرکین بُوَد...مغز و سرم سنگین بُوَد/ آتش زند جانا سَرا...هردم شمایلت مرا/ خونم در آتش میدود...جانم ز دست در میرود/ بنگر مرا...بگشا غمم،آهی بکش،آهی خنک بر این تنِ صد پاره ام/ زینت تویی،زیبنده ای،زیرِ کمان خنده ای،زیرِ شگفتی لبت،عقلم به یغما میبری/ خارم مکن،زارم مکن،با دیگری سازش مکن،با دیگری خواهی روی؟ حتی تصورش مکن...گر میکنی دادش نزن...آتش به احوالم نزن،گر میروی با دشمنم،اسکُت برو،مخبر مگو...
این هم خودش نوعی نفهمی است که خودت کرم فهمیدن در جانت بیندازی و وقتی چیزی میفهمی فکر کنی خیلی فهمیده ای در صورتی که همان نفهمی هستی که هستی. فی المجموع همگی درگیر یک نوع حماقت منحصر به خودمان هستیم.
دنیایی درجریان هست،میان کتاب ها،میان دنیای کتاب ها،میان دنیای شخصیت های کتاب ها. یک روز نزدیک،همگی شان باهم شورش میکنند،برعلیه نویسنده ها،بر علیه مخاطب ها،بر علیه ناشر ها،بر علیه همه ما مدعیان ادب و هنر. نادان هارا زنده میگذارند و دانایان را تکه تکه میکنند. ما با آن ها مثل عروسک های خیمه شب بازی رفتار کرده ایم و احتمالا حق ماست که توسطشان مجازات شویم!