مرد از مرگ بازگشت،دستش را کاسه و خون حاصل از حمله را ذره ذره جمع آوری کرد و به سوراخ عمیق حاصل از زخم برگرداند،تکه گوشت های کنده شده از بدنش را جاگذاری کرد و
از زمین بلند شد و به سمت منزل قدم برداشت. هنوز خون ریزی اش مسیر را آلوده نکرده بود که به سوی زن سربرگرداند،زیبایی اندامش،چشم های سوزانش و موی درخشانش را تحسین کرد. زن خندید، اما نماند،رد شد و در انتهای تاریک کوچه گم شد.
مرد گفت:
-«مانعی ندارد،شما را نیز فراموش خواهم کرد.خدانگهدار.»