زخم دلم چرکین بُوَد...مغز و سرم سنگین بُوَد/
آتش زند جانا سَرا...هردم شمایلت مرا/
خونم در آتش میدود...جانم ز دست در میرود/
بنگر مرا...بگشا غمم،آهی بکش،آهی خنک بر این تنِ صد پاره ام/
زینت تویی،زیبنده ای،زیرِ کمان خنده ای،زیرِ شگفتی لبت،عقلم به یغما میبری/
خارم مکن،زارم مکن،با دیگری سازش مکن،با دیگری خواهی روی؟ حتی تصورش مکن...گر میکنی دادش نزن...آتش به احوالم نزن،گر میروی با دشمنم،اسکُت برو،مخبر مگو...