من مینویسم چون این چیزیه که براش خلق شدم این چیزیه که براش نفس میکشم
انگشت اشاره اش را دوباره کمی بالا اورد و روی صفحه موبایل پایین کشید تا ویدیو مسخره و بی محتوایی که در شبکه اجتماعی اش از زیرلبه کلاه هودی سیاهش میدید رد کند. با بالا امدن قدم هایی از پله های سیمانی لحظه ای به در چوبی واحو کوچک و نقلی اش انداخت و در لحظه بعد خودش را از روی مبل فکستنی که چرم پاره قهوه ای داشت زمین انداخت و روی زانو هایش خودش را به پشت کاناپه کشید و به ان تکیه داد تا خودش را پنهان کند. دستش را به دکمه های موبایلش کشید تا صدایش را خفه کند و چشم هایش را محکم فشرد تا قدم های محکم فرد به واحدش نفوذ کند. در که به ارامی باز شد، اورانوس نفس تکه تکه مانده اش را حبس کرد و لب های باریکش را به هم چسباند. در که باز شد صدای موسیقی که از پایین طبقه پخش میشد انگار که پشت در پنهان شده باشد درون واحد دوید که باعث شد حواسش از امدن فرد به داخل پرت کند. قدم هایی ارام ارام رویزمین جوری اگاهانه حرکت میکرد که انگار فردی اشنا بود و اورانوس، نمیدانست از این اشنا بترسد یا امیدوار باشد.
رنگ ها مردهاند. امید مردهاست. عشق مردهاست. فردا مردهاست. ما مانده ایم و جهانی از هیچ که باید خودمان ان را بسازیم
نگاه در حال خاموشی ریوشی به داریان خیره مانده بود و تنها فریاد میزد. فریاد میزد ما عجیب الخلقه نبودهایم، ما همان چیزی بودیم که شما هم باید میبودید اما ان را از خودتان دریغ کردید.
برف...شادی...لبخند. لبخند قاتلی دیوانه به دنبال مقتول.
داریان هم از فرمانده دومنار دل خوشی نداشت، اما برای گرفتن انتقام بردن مادرش تنها راهی که داشت این بود که جزوی از همون دشمنا باشه.
اگر فکر میکنی کسی شخصیت شرور این داستانه...شاید هنوز داستانو از زبون اون نشنیدی
هیچ قهرمان و ضد قهرمانی وجود نداره! همه ما فقط تصمیم میگیریم چه کاری رو انجام بدیم برامون منفعت داره و درسته یا چیکار نباید بکنیم. زندگی سفید و سیاه مطلق نیست. زندگی ما سراسر از رنگ خاکستریه.
او "وارث" زاده نشده بود... یا حتی "بیرحم" او تنها متولد شده بود تا فرزند دوست داشتنی لیلیانا باشد. و چرخه زندگی...انتخاب ماه...او را به وارثی بدل کرد که لایق این لقب بود. درست همان کسی که باید "هالازیا" را هدایت میکرد.
لبخند های نصفه و نیمه مان را در زیر نقاب ها پوشاندیم. شاید که از چشم دزدان بی رحمی که دار و ندارمان را میبردند دور بماند . و تنها چیزی که برایمان میماند، همان لبخند نصفه و نیمه است.
همه انها انتخاب شده بودند و همهشان فقط یک ویژگی مشترک داشتند. آنها به واسطه انچه"خود واقعی"شان بود پذیرفته نشده بودند و طرد شده بودند. و حالا همه ان طرد شده ها در زیر نور ماه کنار هم جمع شده بودند.