در بیشتر لحظات زندگی خویش سردرگم بودهام و منتظر نشانه ای برای یافتن راهی درست؛اما جهان با بی رحمی قصد دارد مرا محکوم به گرفتن تصمیم های سخت کند.
فرار از مشکلات هیچوقت کاملا چاره نبوده و نیست، چون نمیشود با بی توجهی به زخم ها ،آنها را التیام بخشید. در نهایت من هم از دویدن خسته میشوم،سپس وقتی برای اندکی آرامش در گوشه ای از این دنیای وسیع مینشینم،تمام تصمیمات نگرفته و احساسات سرکوب شده ام،وحشیانه به سویم حمله ور میشوند...
آنگاه منی که سلاحی ندارم،تنها دفاعم فرار است.