وقتی وارد خانه شد فهمید خانه دیگر خانه نیست،نه همچون گذشته ها.بیشتر شبیه زندانی تیره و تاریک میمانست که بوی نفرت و دروغ دیوارهایش را لکه دار کرده است.
گلهای گلدان از داد و فریاد دریدگان انسان نمایی که هم خانه اند پژمرده شده اند؛ صفحهی شفاف و صیقلی آینه ها غبار گرفته و از این جهت نمیتوانند چهرهی خوفناک هیولاهای متظاهر و پرخاشگرِ خانه را نشان بدهند؛همین می شود که اعضای خانه به مرور بین سایه های جفا و بی مهری یکدیگر را قربانی می کنند.
تاریکی در عروج است و رنگها رو به نیستی ؛روح ها آغشته به خشم و نفرت و اندوه..و نیز تقدیرشان مملو از کثافت.