به هنگام خستگی و ترس بذر امید را در دلت میکاری، سپس هر اشک که از چشمانت، بر بذر میبارد، آن را رشد میدهد.
قلبت شکوفه میزند و گلهای امید هر لحظه بیش از پیش رشد میکنند.سرانجام تمام وجودت را دربر میگیرند؛ سبز میشوی، اما گوشهای از این دنیای وسیع در انزوایت جا خشک کردهای و چشمانت میبارند تا امید زنده بماند؛ شکوفهها گل میشوند و نفسهایت از شمیمِ بهاریِ امید، سرشار،
اما شاخسارِ درختِ امید سینهات را میشکافد و در اوج زیبایی تو را به سکون وادار، و با سکوت خفه میکند.
حال خسته و محزون سبز گشتهای؛
و از تو تنها امیدی در کالبد یک درخت باقیمانده، بیثمر اما شوربختانه؛ زنده!