آنها گمان می کردند او خواب است،اما نه،او مرده بود؛درست بر روی تختش هنگامی که در تاریکیِ پشت پلک های بسته اش غرق میشد،نفس کم آورد و جان داد.
چه زیبا سقوط می کرد و چه رویامانند جسمش را رها می کرد.این استعداد تاریکی است.
تو را آن چنان شیرینْ در شهد تیرهی تنهایی غرق می کند که با عشقی وصف ناپذیر به اندوهت و درست در امن ترین مکان زندگی خویش،جانت را همچون شیء کم ارزشی به سیاهی تقدیم میکنی.
از نظر او که حالا در کمال آرامش مرده بود،عشق حسی کم نظیر و نیرومند است درست همچون تاریکی که رنگهای دیگر در مقابل قدرتش کشته می شوند..
برای عشق می بایست از زندگانی گذشت،چون او معتقد بود عشق حقیقی در تیرگیِ مرگ نهفته است.