قلبش را از سینه در آورد وبه بچه هایی که در کوچه بودند داد تا از آن به عنوان توپ فوتبال استفاده کنند.فقط چون توپ آنها زیر لاستیک های یک ماشین لِه شده بود،دلش نمی خواست بچه ها از این قضیه ناراحت شوند و نتوانند بازی کنند؛پس این احتمال را که شاید قلبش هم مانند توپ آنها زیر لاستیک های یک ماشین،موتور یا دوچرخه لِه شود نادیده گرفت.
پیش از اینها، مغزش را برای موزهی «بدن انسان» شهر فرستاده بود، تا همه بتوانند از اولین و آخرین مغز پوک جهان دیدن کنند.
مسئول موزه با خنده به دیدار کنندگان ان مغز پوک ،می گفت:فکر کنم صاحب این مغز تا الان قلبش رو هم دستی دستی تقدیم یه نفر دیگه کرده، چون مگه میشه قلب بدون نبود مغز تو کلهی یه نفر،سرجاش سالم بمونه!
همه زدند زیر خنده و بعد از مغز پوک گذشتند.
آخر شب هم بازی بچه ها با افتادن قلب در جوی آب به پایان رسید.
در آخر فقط یک جسم از او باقی مانده بود،بدون قلب و بدون مغز؛حالا داشت قبری برای خودش می کَند.