

به آینه نگاه کرد، دستی بر انعکاس لب هایش کشید، چشمهایش را بوسید، خنده هایش را تماشا کرد، اما او خودش نبود! هرچه تلاش میکرد خود را نمیدید، ناگهان زبان باز کرد غریبهی بیچاره. کلمات از سر جاری نمیشدند، انگار قلب آنها را مینوشت و زبان میخواند: «تو آنقدر غرق او شدی که خودت را هم او میبینی!» همین یک جملهی کوتاه کافی بود تا آینه تکهتکه شود...
ساعت هفت و پنجاه و دو دقیقه صبح بود. چشمان خیسش را از پشت قابهای شیشهای به بیرون دوخته بود. صداهای نامفهومی در سرش میپیچیدند. ناگهان پسرکی زیر. باران فریاد زد: «مادر! مادر!» به خود آمد، نم چشمانش را با گوشه آستینش گرفت، به ساعت نگاه کرد، دیگر هشت شده بود. لبخند محوی زد و دنبال نام مادر در مخاطبین گوشی گشت، همان یک فریاد کافی بود تا حس کند این دنیا هنوز جایی برای خوشحال کردنش دارد، آغوش مادر...
مردمک های چشمش گشادتر شد، مردم میگفتند از هیجان است اما لرزش بدنش حرف از ترس میزد. هربار که مشتی گِل به سویش پرتاب میشد، قلبش سینه اش را بیشتر در تنگنا قرار میداد. آخر چطور ممکن است کسی از حقارت هیجانزده شود؟ اگر صدای هلهله مردم از گل باران او به گوش خدایان برسد چه؟ دیگر چه کسی میتواند از موت فرار کند؟ خدایان همه هلهله کنندگان را به صُلابه میکشند! حتی بالهای مردم هم پرواز را راه نجات نمیدانند! اگر او بنده مقرب خدایان باشد چطور؟ اینگونه کسی دوست دارد شاهزادهی درویش را گل باران کند؟
چشمانش به خون آغشته بود و زبانش دروغ میگفت، گریه کرده بود و دهان آن را انکار میکرد. دستش را روی پیشانی گذاشته بود، انگار میخواست سرش را با دست بیجانش نگاه دارد. لبخندهای زورکی که هربار دندانهایش را نشان میداد، بدنش تلوی بیشتری میخورد. دروغ میگفت، دروغ اینکه بلد است نقش بازی کند، من میفهمیدم در جانش درد شیهه میکشد و قلبش مثل کورهای سوزان، داغ میشود و سرش سنگین و گوشها کر! من میفهمیدم اما تنها میتوانستم او را در آغوش بگیرم تا لااقل پشت سر من از درد اشک بریزد، گرچه آن روز فهمیده بودم همان بهتر که حتی نگاهش هم نکنم تا شاید مجبور نباشد اندک غرور ماندهاش را با لبخندهای دروغین برای من خرج کند!...
با چاقویی تیز به دستانم خیره شده است، نمیدانم سایهی شوم خیانت دگر با او چه کرده، مرا متهم به چه دروغ و چه بلوایی کرده و کدام فکر غمزدهی مردمگریز حیوانخویش را به جان نیمتوانم انداخته و میخواهد با آن چاقو کدامین درد را در سرتاسر تن من مانند پیچک بپیچاند!؟ شاید بریدن ناخنها؟ شاید سینهی دست؟ یا شاید تکبهتک انگشتها؟! به راستی بلد است کسی جز من را شکنجه کند؟ آخرین بار او بد کرد و من کتک خوردم، او دروغ گفت و من لبهایم شکافت، او بهبیراهه رفت و پای من تا مدتها لنگید! اکنون او دیگری را به من ترجیح داده است! این بار دیگر چه میشود؟ شاید میخواهد به جای او از شرم بمیرم!؟ نمیدانم چه شد که پنداشت به جای او برای زجر کشیدن آمادهام. چاقو را بالا میآورد، نزدیکتر میشود، حال آن سلاح تیز برنده درست روبهروی چشمانم است، با فاصله یکوجبی از قرنیه. این بهترین راه بود؟ گرفتن چشمانم بابت دیدن گناهانش؟!دستش را شتابان عقب میبرد، پلکهایم را بر هم میگذارم. چند دقیقه بعد صدای سهمگین افتادن چیزی به زمین مرا به دیدن وا میدارد، از سینه اش خون میچکد...
نقدها
و تصور اینکه تو را روزی درکنار خدا میبینم، شاید آخرین بندِ وصلِ میان ما باشد،بندی به درازای فاصله میان بهشت تو و دوزخ من.
دقیقا داستان جدیدم درباره همینه🥲
مشتاق خوندنش هستم👌🏻
آپلود شد، منتظر نظرتون هستم...