صفحهی سفید دفتر را باز کرد و چند لحظه فقط نگاهش کرد. انگار کلمات هم از او خسته بودند.
نوشت : «خستگی بعضی وقتها تا عمق جان آدم میرود؛ جایی که دیگر نه حالی میماند، نه شوقی. »
همان چیزهایی که همیشه حالش را خوب میکردند، حالا حس تکراری بودن میدادند .فیلم محبوبش مسخره شده بود، خرید رفتن بیمعنا، و دور زدنهای همیشگی فقط خیابانهایی بودند که از کنارش رد میشدند بیآنکه چیزی در دلش تکان بخورد.
خودکار را گذاشت کنار، وسرش را روی میز گذاشت .
متوجه شد مدتهاست چیزی درونش آرام خاموش شده و او فقط دارد با نور کمِ باقیمانده ادامه میدهد،بی امید و بی انگیزه..