جسمم خسته است و نمیخواهد مسیر زندگی را از سَر بگیرد، اما روانم در شتاب و اضطراب برای ادامه دادن است.انگار در بُرهه ای از زمان گیر افتاده ام که هیچ تجربه ای از آن ندارم. اگر بخواهم از این چشمان نیمه باز برای زنده ماندن استفاده کنم، به یک نه، دو نه، سه نه، شاید چهار فنجان قهوه،احتیاج دارم.
نگاهم با زحمت روی آیندهی خویش متمرکز میشود؛آرزو ها و خواسته هایم را میبینم،هرچند که خود، بزرگترین مانع برای رسیدن به همهی آنچه میخواهم هستم. زیر این حجم از خستگی که رویاهایم را بر شانه ام آوار کرده است؛لِه نمیشوم و نمیمیرم،فقط زندگی حرامم میشود.