بچه :«مامان مردن یعنی چی؟»
مامان: «مردن یعنی رفتن به یه سفر بیبازگشت، به دنیایی که ما نمیتونیم ببینیمش.»
بچه: «دنیای دیگه؟ یعنی بابابزرگ رفته یه جای دیگه؟ چرا ما رو نبرد؟»
بابا: «عزیزم، این سفر رو خدا برای هر آدمی وقتی زمانش برسه میفرسته. هر کسی فقط در وقت خودش میره، نه هر وقت دلش بخواد و نه همراه بقیه. برای همین بابابزرگ تنها رفت، چون وقتش رسیده بود.»
بابا ادامه داد:
«اما بدون، کسی که این سفر رو میره گم نمیشه. فقط از چشم ما دور میشه. مثل وقتی خورشید پشت ابر میره؛ ما نمیبینیمش، ولی هنوز هست.»
بچه پرسید: «یعنی بابابزرگ هنوز نزدیکه؟»
بابا گفت: «آره عزیزم. یادهاش، حرفهاش، خندههاش… همهش کنار ماست. هر وقت بهش فکر میکنی یا کاری میکنی که اون دوست داشت، انگار یه کم از نورش برمیگرده پیشت.»
بچه آرام گفت: «پس من میتونم هنوز دوستش داشته باشم؟»
بابا لبخند زد: «همیشه. عشق هیچوقت با رفتن آدمها کم نمیشه. فقط شکلش عوض میشه.»