صدای ناقوس کلیسا دره را پر کرد. پنجرههای خانهی متروک تکان خوردند، پردههای پاره و دیوارهای تار عنکبوت بسته و درختان سوزنی برگ اطرافش نشان رها شدن بودند. راستی اگر خانه آتش بگیرد درختان هم میسوزند؟ درخت سمت چپی چطور؟ علفهای هرزی که پای نازنینش را میخراشیدند هم خاکستر میشوند؟ گرامافون گوشه خانه چطور؟ مگر میشود آدمها همه چیز را با خود ببرند ولی موسیقی را نه!؟ چطور تمام خاطراتشان را در یک جعبه ریخته و آن را در خانهای به وسعت یک باغچهی کوچک حبس کردهاند؟ کبریت را روی تکه سنگی کشید، روشن شد. آنرا روبهروی خانه نگاه داشت، چرخی زد و دیوارها و پنجرههای چوبی آنرا از نظر گذراند، درختهای اطرافش را هم. لگدی به علفهای هرز زد، جلوتر رفت و در قاب خالی در ایستاد، دور قاب را نوازش کرد. دیگر باید کمکم همانطور که بوی دود نفسش را میگرفت، از بلندای آسمان به نظر مردم درهی مغموم هم میرسید...
به آینه نگاه کرد، دستی بر انعکاس لب هایش کشید، چشمهایش را بوسید، خنده هایش را تماشا کرد، اما او خودش نبود! هرچه تلاش میکرد خود را نمیدید، ناگهان زبان باز کرد غریبهی بیچاره. کلمات از سر جاری نمیشدند، انگار قلب آنها را مینوشت و زبان میخواند: «تو آنقدر غرق او شدی که خودت را هم او میبینی!» همین یک جملهی کوتاه کافی بود تا آینه تکهتکه شود...
ساعت هفت و پنجاه و دو دقیقه صبح بود. چشمان خیسش را از پشت قابهای شیشهای به بیرون دوخته بود. صداهای نامفهومی در سرش میپیچیدند. ناگهان پسرکی زیر. باران فریاد زد: «مادر! مادر!» به خود آمد، نم چشمانش را با گوشه آستینش گرفت، به ساعت نگاه کرد، دیگر هشت شده بود. لبخند محوی زد و دنبال نام مادر در مخاطبین گوشی گشت، همان یک فریاد کافی بود تا حس کند این دنیا هنوز جایی برای خوشحال کردنش دارد، آغوش مادر...
مردمک های چشمش گشادتر شد، مردم میگفتند از هیجان است اما لرزش بدنش حرف از ترس میزد. هربار که مشتی گِل به سویش پرتاب میشد، قلبش سینه اش را بیشتر در تنگنا قرار میداد. آخر چطور ممکن است کسی از حقارت هیجانزده شود؟ اگر صدای هلهله مردم از گل باران او به گوش خدایان برسد چه؟ دیگر چه کسی میتواند از موت فرار کند؟ خدایان همه هلهله کنندگان را به صُلابه میکشند! حتی بالهای مردم هم پرواز را راه نجات نمیدانند! اگر او بنده مقرب خدایان باشد چطور؟ اینگونه کسی دوست دارد شاهزادهی درویش را گل باران کند؟
چشمانش به خون آغشته بود و زبانش دروغ میگفت، گریه کرده بود و دهان آن را انکار میکرد. دستش را روی پیشانی گذاشته بود، انگار میخواست سرش را با دست بیجانش نگاه دارد. لبخندهای زورکی که هربار دندانهایش را نشان میداد، بدنش تلوی بیشتری میخورد. دروغ میگفت، دروغ اینکه بلد است نقش بازی کند، من میفهمیدم در جانش درد شیهه میکشد و قلبش مثل کورهای سوزان، داغ میشود و سرش سنگین و گوشها کر! من میفهمیدم اما تنها میتوانستم او را در آغوش بگیرم تا لااقل پشت سر من از درد اشک بریزد، گرچه آن روز فهمیده بودم همان بهتر که حتی نگاهش هم نکنم تا شاید مجبور نباشد اندک غرور ماندهاش را با لبخندهای دروغین برای من خرج کند!...
نقدها
وآیبرمن ! توهمآنیکهامیدمبودی ؟
آخ... قشنگ بود 🥲