صدای ناقوس کلیسا دره را پر کرد. پنجرههای خانهی متروک تکان خوردند، پردههای پاره و دیوارهای تار عنکبوت بسته و درختان سوزنی برگ اطرافش نشان رها شدن بودند. راستی اگر خانه آتش بگیرد درختان هم میسوزند؟ درخت سمت چپی چطور؟ علفهای هرزی که پای نازنینش را میخراشیدند هم خاکستر میشوند؟ گرامافون گوشه خانه چطور؟ مگر میشود آدمها همه چیز را با خود ببرند ولی موسیقی را نه!؟ چطور تمام خاطراتشان را در یک جعبه ریخته و آن را در خانهای به وسعت یک باغچهی کوچک حبس کردهاند؟ کبریت را روی تکه سنگی کشید، روشن شد. آنرا روبهروی خانه نگاه داشت، چرخی زد و دیوارها و پنجرههای چوبی آنرا از نظر گذراند، درختهای اطرافش را هم. لگدی به علفهای هرز زد، جلوتر رفت و در قاب خالی در ایستاد، دور قاب را نوازش کرد. دیگر باید کمکم همانطور که بوی دود نفسش را میگرفت، از بلندای آسمان به نظر مردم درهی مغموم هم میرسید...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.