مردمک های چشمش گشادتر شد، مردم میگفتند از هیجان است اما لرزش بدنش حرف از ترس میزد. هربار که مشتی گِل به سویش پرتاب میشد، قلبش سینه اش را بیشتر در تنگنا قرار میداد. آخر چطور ممکن است کسی از حقارت هیجانزده شود؟ اگر صدای هلهله مردم از گل باران او به گوش خدایان برسد چه؟ دیگر چه کسی میتواند از موت فرار کند؟ خدایان همه هلهله کنندگان را به صُلابه میکشند! حتی بالهای مردم هم پرواز را راه نجات نمیدانند! اگر او بنده مقرب خدایان باشد چطور؟ اینگونه کسی دوست دارد شاهزادهی درویش را گل باران کند؟
چشمانش به خون آغشته بود و زبانش دروغ میگفت، گریه کرده بود و دهان آن را انکار میکرد. دستش را روی پیشانی گذاشته بود، انگار میخواست سرش را با دست بیجانش نگاه دارد. لبخندهای زورکی که هربار دندانهایش را نشان میداد، بدنش تلوی بیشتری میخورد. دروغ میگفت، دروغ اینکه بلد است نقش بازی کند، من میفهمیدم در جانش درد شیهه میکشد و قلبش مثل کورهای سوزان، داغ میشود و سرش سنگین و گوشها کر! من میفهمیدم اما تنها میتوانستم او را در آغوش بگیرم تا لااقل پشت سر من از درد اشک بریزد، گرچه آن روز فهمیده بودم همان بهتر که حتی نگاهش هم نکنم تا شاید مجبور نباشد اندک غرور ماندهاش را با لبخندهای دروغین برای من خرج کند!...
با چاقویی تیز به دستانم خیره شده است، نمیدانم سایهی شوم خیانت دگر با او چه کرده، مرا متهم به چه دروغ و چه بلوایی کرده و کدام فکر غمزدهی مردمگریز حیوانخویش را به جان نیمتوانم انداخته و میخواهد با آن چاقو کدامین درد را در سرتاسر تن من مانند پیچک بپیچاند!؟ شاید بریدن ناخنها؟ شاید سینهی دست؟ یا شاید تکبهتک انگشتها؟! به راستی بلد است کسی جز من را شکنجه کند؟ آخرین بار او بد کرد و من کتک خوردم، او دروغ گفت و من لبهایم شکافت، او بهبیراهه رفت و پای من تا مدتها لنگید! اکنون او دیگری را به من ترجیح داده است! این بار دیگر چه میشود؟ شاید میخواهد به جای او از شرم بمیرم!؟ نمیدانم چه شد که پنداشت به جای او برای زجر کشیدن آمادهام. چاقو را بالا میآورد، نزدیکتر میشود، حال آن سلاح تیز برنده درست روبهروی چشمانم است، با فاصله یکوجبی از قرنیه. این بهترین راه بود؟ گرفتن چشمانم بابت دیدن گناهانش؟!دستش را شتابان عقب میبرد، پلکهایم را بر هم میگذارم. چند دقیقه بعد صدای سهمگین افتادن چیزی به زمین مرا به دیدن وا میدارد، از سینه اش خون میچکد...
- این عدم اتکا به خود را در چشمانت هم دیده بودم، درست آن روز که برای بعدها رویا میبافتی و به آنچه خواهد شد قسمم میدادی. تو خود از تکیه به خود میترسیدی و من آن روزها به پی بیجان نهالی نوبلوغ تکیه داده بودم... دیگر بس است، این سست بنیادی دلیل نبود آدمهاست!
- کاش میتوانستم دستانت را بگیرم و از این جهنم نجاتت بدهم، مگر مرگ چه چیزیست جز هربار به در بسته خوردن؟ آن که باید باشد نباشد و آن چه میخواهی بشود، نشود! تمام راه را پای پیاده بروی و بعد ببینی یک نفر قبل از تو پرواز کرده به آخر خط رسیده است. در کنج دیواری به گرمای هیزمی دل خوش کنی و ناگه ببینی آنطرف دیوار شعلهای بزرگتر دارد. مگر مرگ چیزی جز این است؟ لبخند روی لبت باشد و به آینهها لعنت بفرستی... - کافیست! ما مرگ را زندگی کردهایم، چطور میخواهی از زیستن نجاتم بدهی؟