ابر گفت: اون پایین چه خبره؟ چرا اینقدر شلوغه! الان اگه ببارم که همه شون خیس میشن، چتر هم که نیاوردن!
خورشید که بر فراز آسمان نشسته بودپشت ابرهای سیاه بارانی، گفت: ببار، ابر! هیچکدامشان ترسی از خیس شدن زیر باران ندارند.. اشک صورتشان را خیس کرده ..
12پسند3نقد0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.
ابر لحظهای صبر کرد، سپس قطرات باران را رها کرد. باران به آرامی بر روی زمین بارید و جمعیت راخیس کرد. اما به جای ترس و وحشت، مردم لبخند زنان به آسمان نگاه کردند و اشکهایشان را با باران مخلوط کردند.
ابر و خورشید به هم نگاه کردند و لبخند زدند. خورشید گفت: بله، ابر، باران میتواند غم را بشوید و امید را بیاورد.
ابر گفت: پس بباریم و با مردم همدلی کنیم.
و باران همچنان میبارید، اما این بار با یک حس جدید، یک حس امید و همدلی.
نقدها
اشک صورتشان را خیس کرده است. ببار، شاید کمی از غم دلهایشان را شستی!
ابر لحظهای صبر کرد، سپس قطرات باران را رها کرد. باران به آرامی بر روی زمین بارید و جمعیت راخیس کرد. اما به جای ترس و وحشت، مردم لبخند زنان به آسمان نگاه کردند و اشکهایشان را با باران مخلوط کردند.
ابر و خورشید به هم نگاه کردند و لبخند زدند. خورشید گفت: بله، ابر، باران میتواند غم را بشوید و امید را بیاورد. ابر گفت: پس بباریم و با مردم همدلی کنیم. و باران همچنان میبارید، اما این بار با یک حس جدید، یک حس امید و همدلی.