نویسنده_ مینویسم از جهانهایی که دیدهام، و آنهایی که ساختهام
دروغ چرا؟ من از صبر کردن و منتظر موندن خسته شدم. از اینکه هرروز میبینم هیچی اونجوری که من دلم میخواد پیش نمیره خسته شدم. من از اینکه مدام منتظر اون روز خوبیام که همه میگن اما هیچ وقت نمیرسه خیلی خسته شدم.
چمیدونم کاش یه نشونهای نوتیفی چیزی ازت میومد که میفهمیدم تو هم گاهی به من فکر میکنی یا نه.
گوشی رو بذار کنار و خودت رو بغل کن. کارکتر نقش اول زندگیت فقط خودتی. نباید خیلی بیشتر از این هوای خودتو داشته باشی؟
«در سرزمینی که گرگها نیز دیگر زوزه نمیکشند، مردی بازگشت. نه با امید، نه با ارتش... فقط با شمشیری که سنگینتر از گذشتهاش بود.»