عزیزانِ دلم! اگه بخواید یک کتاب راجب خودتون بنویسید، صفحه آخرش چی مینویسید؟ خودم: و در نهایت تو را با تمام دردها و زخمهایت به مقصد خواهم رساند، شاید چندی دیر اما نه آنقدر که مرگ به آغوشت کشد.
ساعتهاست که به دیوارِ سردِ این اتاق خیره ماندهام؛ جایی که کلماتِ شما، مثلِ خنجر، تمامِ پنجرهها را بر روی امید بست. حالا که به تهِ این قصه رسیدهام، فقط میخواهم بدانی؛ من زیرِ بارِ اینهمه «ندیدن»، نه که شکستهام، که تمام شدهام.
از جانم چه میخواهید؟ ای بیخبر از شبی که بعدِ رفتنتان، چیزی جز سکوت در من نماند. شما که هرچه بریدید، به نامِ «حقِ خودتان» بریدید و گذشتید. شما که روی ویرانهام ایستادید و گفتید: «محکم باش، زندگی همین است» از کجای این تَنِ خسته، هنوز طلبِ توضیح دارید؟ من سالهاست از خودم استعفا دادهام؛ دیگر نه دفاعی مانده، نه اعتراضی؛ فقط سایهای که به احترامِ گذشته، نفس میکشد.
روی تخت، پیکرِ مرد هنوز گرم بود؛ انگار عشق، لحظهای قبل از جنایت رخ داده بود. زن کنار پنجره ایستاده بود، انگشتانش هنوز بوی عطر او را میدادند، نه خونش را. با هر ضربان قلبش، صحنه دوباره تکرار میشد؛ اعترافِ عاشقانه، بوسهای لرزان و بعد صدای خفهی گلوله. پشت سرش آژیر پلیس نزدیک میشد. در این هنگام لبخند محوی زد؛ انگار تازه یادش آمده باشد که چه کسی واقعا ماشه را کشیده.
هر صبح فنجان دوم قهوه را هم میریخت، انگار معشوقهاش هنوز روبهرویش نشسته باشد. روزی فهمید دیگر حتی بوی قهوه هم خاطرهاش را برنمیگرداند. همان شب، فنجان دوم را شست و کنار گذاشت و برای اولینبار قبول کرد که عشق، گاهی تنها وقتی میماند که رهایش کنی.