جان به جانم کنند، نمیتوانم بشوم همانی که پیش از تو بودم؛ پس از تو نیز دیگر منی وجود نخواهد داشت که بشود فکری به حالش کرد. تو، نه از زندگیام که از ریشههایِ بودنم عبور کردی و هرچه از «من» بود، در وجود خود گُنجاندی. و حال اگر روزی نشانیِ مرا از تو گرفتند، بگو سالهاست در همان نقطهای جا ماندهام که برای اولین بار، تو را «جانِ من» صدا زدم.
حالمان مزهی پرتقالِ کال میدهد؛ ترش، گس و عجولانه چیدهشده از شاخه.
عزیزانِ دلم! اگه بخواید یک کتاب راجب خودتون بنویسید، صفحه آخرش چی مینویسید؟ خودم: و در نهایت تو را با تمام دردها و زخمهایت به مقصد خواهم رساند، شاید چندی دیر اما نه آنقدر که مرگ به آغوشت کشد.
ساعتهاست که به دیوارِ سردِ این اتاق خیره ماندهام؛ جایی که کلماتِ شما، مثلِ خنجر، تمامِ پنجرهها را بر روی امید بست. حالا که به تهِ این قصه رسیدهام، فقط میخواهم بدانی؛ من زیرِ بارِ اینهمه «ندیدن»، نه که شکستهام، که تمام شدهام.
از جانم چه میخواهید؟ ای بیخبر از شبی که بعدِ رفتنتان، چیزی جز سکوت در من نماند. شما که هرچه بریدید، به نامِ «حقِ خودتان» بریدید و گذشتید. شما که روی ویرانهام ایستادید و گفتید: «محکم باش، زندگی همین است» از کجای این تَنِ خسته، هنوز طلبِ توضیح دارید؟ من سالهاست از خودم استعفا دادهام؛ دیگر نه دفاعی مانده، نه اعتراضی؛ فقط سایهای که به احترامِ گذشته، نفس میکشد.
نقدها