به هنگام خستگی و ترس بذر امید را در دلت میکاری، سپس هر اشک که از چشمانت، بر بذر میبارد، آن را رشد میدهد. قلبت شکوفه میزند و گلهای امید هر لحظه بیش از پیش رشد میکنند.سرانجام تمام وجودت را دربر میگیرند؛ سبز میشوی، اما گوشهای از این دنیای وسیع در انزوایت جا خشک کردهای و چشمانت میبارند تا امید زنده بماند؛ شکوفهها گل میشوند و نفسهایت از شمیمِ بهاریِ امید، سرشار، اما شاخسارِ درختِ امید سینهات را میشکافد و در اوج زیبایی تو را به سکون وادار، و با سکوت خفه میکند. حال خسته و محزون سبز گشتهای؛ و از تو تنها امیدی در کالبد یک درخت باقیمانده، بیثمر اما شوربختانه؛ زنده!
قلبش را از سینه در آورد وبه بچه هایی که در کوچه بودند داد تا از آن به عنوان توپ فوتبال استفاده کنند.فقط چون توپ آنها زیر لاستیک های یک ماشین لِه شده بود،دلش نمی خواست بچه ها از این قضیه ناراحت شوند و نتوانند بازی کنند؛پس این احتمال را که شاید قلبش هم مانند توپ آنها زیر لاستیک های یک ماشین،موتور یا دوچرخه لِه شود نادیده گرفت. پیش از اینها، مغزش را برای موزهی «بدن انسان» شهر فرستاده بود، تا همه بتوانند از اولین و آخرین مغز پوک جهان دیدن کنند. مسئول موزه با خنده به دیدار کنندگان ان مغز پوک ،می گفت:فکر کنم صاحب این مغز تا الان قلبش رو هم دستی دستی تقدیم یه نفر دیگه کرده، چون مگه میشه قلب بدون نبود مغز تو کلهی یه نفر،سرجاش سالم بمونه! همه زدند زیر خنده و بعد از مغز پوک گذشتند. آخر شب هم بازی بچه ها با افتادن قلب در جوی آب به پایان رسید. در آخر فقط یک جسم از او باقی مانده بود،بدون قلب و بدون مغز؛حالا داشت قبری برای خودش می کَند.
وقتی وارد خانه شد فهمید خانه دیگر خانه نیست،نه همچون گذشته ها.بیشتر شبیه زندانی تیره و تاریک میمانست که بوی نفرت و دروغ دیوارهایش را لکه دار کرده است. گلهای گلدان از داد و فریاد دریدگان انسان نمایی که هم خانه اند پژمرده شده اند؛ صفحهی شفاف و صیقلی آینه ها غبار گرفته و از این جهت نمیتوانند چهرهی خوفناک هیولاهای متظاهر و پرخاشگرِ خانه را نشان بدهند؛همین می شود که اعضای خانه به مرور بین سایه های جفا و بی مهری یکدیگر را قربانی می کنند. تاریکی در عروج است و رنگها رو به نیستی ؛روح ها آغشته به خشم و نفرت و اندوه..و نیز تقدیرشان مملو از کثافت.
حکش کن.بر گوشت و پوست خود حکش کن؛در زمین و دریا حکش کن،برغنایم و دشمنانت نیز حکش کن،انچه که در دیدگان اندوهگین من عیان است،حک کن. ظلمتِ جنگاوری و زجرِ جنگ دیدگان و خون و خونریزی را بر تاریخ حک کن،تا آدمها قدر صلح و دوستی به همراه آرامش و امنیت را بدانند. سپس داستانِ خیالیِ سرزمینی تُهی از اندوه و تباهی را بر این واقعیت سرد، با عشق و شکیبایی حک کن، تا گرما فقط در رویاها بر دل ننشیند، بلکه راهی برای ورود به جهان حقیقی ما، بیابد. حک کن؛ آنچنان که زبانت در وصف زیبایی زندگانی،نزد آدمی دلتنگ، که نجات خود را در ناوک مرگ میبیند، قاصر نشود. حکش کن،تا بتوانی به مردگان بگویی ما نیز روی زمین بهشتی داریم؛ دیگر نیازی به تَسلی خیالات و مرگ نیست! پ.ن:اثرات دیدن سریِ حماسهی وینلند.
آنها گمان می کردند او خواب است،اما نه،او مرده بود؛درست بر روی تختش هنگامی که در تاریکیِ پشت پلک های بسته اش غرق میشد،نفس کم آورد و جان داد. چه زیبا سقوط می کرد و چه رویامانند جسمش را رها می کرد.این استعداد تاریکی است. تو را آن چنان شیرینْ در شهد تیرهی تنهایی غرق می کند که با عشقی وصف ناپذیر به اندوهت و درست در امن ترین مکان زندگی خویش،جانت را همچون شیء کم ارزشی به سیاهی تقدیم میکنی. از نظر او که حالا در کمال آرامش مرده بود،عشق حسی کم نظیر و نیرومند است درست همچون تاریکی که رنگهای دیگر در مقابل قدرتش کشته می شوند.. برای عشق می بایست از زندگانی گذشت،چون او معتقد بود عشق حقیقی در تیرگیِ مرگ نهفته است.