تا آخرین لحظه برای یه عشق قدیمی جنگیدم برای تو برای خودم ولی همه چیز هیچ وقت بخشودنی نیست تمام حرفایی که از دلت برآمد ولی قلب منو پاره کرد اون لحظه انگار واقعا داشتم میمردم تو بودی داشتی بهم اون چیزا رو میگفتی واقعا تو؟؟ همشو مدام تند تند تو ذهنم مرور میکنم.
من تا ته تهش تا جایی که جون داشتم با تمام وجودم برای عشقی که فکر میکردم میتونه نجاتم بده جنگیدم دیگه تا یه جایی واقعا میتونستم بجنگم از یه جایی به بعد واقعا با تموم وجودم توانش و نداشتم اون جملت دیگه تیر آخری بود که به قلبم زدی دیگه همه چیز برام سیاه و تار شد فکر میکردم نجاتم میده ولی همین عشق بدترین و سنگین ترین ضربه ی زندگیم رو بهم زد اونم از طرف کسی که هیچ وقت انتظارش رو نداشتم
کاش کاش هرگز تو را ملاقات نمیکردم....
نقدها
شاید اون آدم نمیخواسته قلب محبوبشو پاره کنه و زیادی همه چیز توی یک لحظه خیلی کوچیک براش غیر قابل کنترل شده بوده. یا شاید اون لحظه اون خود واقعیش نبوده اما به هرحال اشتباه کرده. حتماً منظور بدی نداشته و فقط خواسته دفاع کنه از خودش اونم به بدترین شکل ممکن