شب میشه خونه ساکت میشه هنسفری رو برمیدارم شروع میکنم به شنیدن موزیکایی که عمیقا ته دلم و میسوزونن شروع میکنم به اشک ریختن یکی پس از دیگری روی گونه هام سر میخورن راهی گوشام میشن روی لبام مزه شورشون رو حس میکنم محکم تر میبندم چشمامو افکار توی سرم نمیزارن بخوابم پاهام بیقراری میکنه هی جابجا میشم مغزم داره میترکه میشه یک،دو،سه کی خوابم برد اصلا کی صبح شد اصلا صبح میشه واقعا آخه من طلوع و حس نمیکنم، نمیبینم همش توی غروب میگذره زندگیم توی تاریکی گیر کردم توی مه یه مه غلیظ و وسیع صبح میشه باید پا شم و دوباره خودم و درگیر کنم سعی کنم سعی کنم سعی کنم دووم بیارم واقعا سعی میکنم سعی میکنم به حرفاش فکر نکنم باید بتونم حرفاشو فراموش کنم من هنوزم عاشقشم باید فراموش کنم تا دوباره بتونم کنارش باشم باید قلبمو پاک کنم و تا اون موقع نمیتونم هیچ طلوعی رو ببینم کارم شده همین صبح تا شب شبیه یه مرده ی متحرک یه نقاب روی صورتمه شب که میشه دراز که میکشم میگم من واقعا کیم چه جایگاهی تو زندگی بقیه دارم و شروع میکنم عمیق و با تمام وجود برای خودم برای اون برای خودمون از ته دل گریه میکنم و باز و باز و باز دوباره و دوباره صبح میشه صبح ...
نقدها
کسی فهمید چی شد؟
واقعیتش خودمم اینقدر موقع نوشتنش حالم بد بود نفهمیدم چی شد
سوُن 🤣🤣🤣🤣