فکر میکنم ته وجودم خالی شده قلبم سیاه شده وجودم تاریک شده میگن ته دل آدم خالی شده حس میکنم واقعا ته دلم خالی شده اینقدر شکستم اینقدر چیزی ازم نمونده حس میکنم اولین و آخرین باری هست که یه همچین حالی رو دارم تجربه میکنم خسته افسرده ناامید بدون عشق هیچی برام نمونده واقعا هیچی روحم پاره پوره شده جسمم درد میکنه قلبم دیگه مثل قبل نیست هیچی دیگه مثل قبل نیست
یه روز که خیلی دیر نیست یه جا که خیلی دور نیست دقیقا وسط تمام درگیری و هیاهوی زندگیت دستت و میزاری رو قلبت و با تمام وجودت یاد من میوفتی، دلت برام تنگ میشه و بغض گلوتو میگیره، اشکات سرازیر میشه کاش بتونی اون روز بازم به زندگی ادامه بدی...
تا آخرین لحظه برای یه عشق قدیمی جنگیدم برای تو برای خودم ولی همه چیز هیچ وقت بخشودنی نیست تمام حرفایی که از دلت برآمد ولی قلب منو پاره کرد اون لحظه انگار واقعا داشتم میمردم تو بودی داشتی بهم اون چیزا رو میگفتی واقعا تو؟؟ همشو مدام تند تند تو ذهنم مرور میکنم. من تا ته تهش تا جایی که جون داشتم با تمام وجودم برای عشقی که فکر میکردم میتونه نجاتم بده جنگیدم دیگه تا یه جایی واقعا میتونستم بجنگم از یه جایی به بعد واقعا با تموم وجودم توانش و نداشتم اون جملت دیگه تیر آخری بود که به قلبم زدی دیگه همه چیز برام سیاه و تار شد فکر میکردم نجاتم میده ولی همین عشق بدترین و سنگین ترین ضربه ی زندگیم رو بهم زد اونم از طرف کسی که هیچ وقت انتظارش رو نداشتم کاش کاش هرگز تو را ملاقات نمیکردم....
شب میشه خونه ساکت میشه هنسفری رو برمیدارم شروع میکنم به شنیدن موزیکایی که عمیقا ته دلم و میسوزونن شروع میکنم به اشک ریختن یکی پس از دیگری روی گونه هام سر میخورن راهی گوشام میشن روی لبام مزه شورشون رو حس میکنم محکم تر میبندم چشمامو افکار توی سرم نمیزارن بخوابم پاهام بیقراری میکنه هی جابجا میشم مغزم داره میترکه میشه یک،دو،سه کی خوابم برد اصلا کی صبح شد اصلا صبح میشه واقعا آخه من طلوع و حس نمیکنم، نمیبینم همش توی غروب میگذره زندگیم توی تاریکی گیر کردم توی مه یه مه غلیظ و وسیع صبح میشه باید پا شم و دوباره خودم و درگیر کنم سعی کنم سعی کنم سعی کنم دووم بیارم واقعا سعی میکنم سعی میکنم به حرفاش فکر نکنم باید بتونم حرفاشو فراموش کنم من هنوزم عاشقشم باید فراموش کنم تا دوباره بتونم کنارش باشم باید قلبمو پاک کنم و تا اون موقع نمیتونم هیچ طلوعی رو ببینم کارم شده همین صبح تا شب شبیه یه مرده ی متحرک یه نقاب روی صورتمه شب که میشه دراز که میکشم میگم من واقعا کیم چه جایگاهی تو زندگی بقیه دارم و شروع میکنم عمیق و با تمام وجود برای خودم برای اون برای خودمون از ته دل گریه میکنم و باز و باز و باز دوباره و دوباره صبح میشه صبح ...
پس من چی من طفلی کیم داداش تو این دنیا اصلا هستم کاش حداقل میشد طفلی تو بودم مادر... قلبم گرفته رفیق کودکیم کجایی بیا با هم برگردیم مسیر مهد کودک تا خونه رو دستم و بگیر دوباره توی گوشم نجوا کن دوست دارم بهم بگو میخوای منو ببینی باور کن این دفعه میام فرار میکنم از خونه ولی میام توی آغوشت کجایی رفیقم؛ بابا بزرگی کجایی کاش لحظه آخر بوسی که روی گونم کردی رو پاک نمیکردم کاش تا دم در برای بدرقت میومدم کاش تلویزیون اون لحظه خاموش بود؛ دایی جونم کجایی کاش بودی و یه بار دیگه با هم شیر بازی میکردیم بعد منو محکم بغل میکردی و میچرخوندی کجایین دلم برای همتون یه ذره شده کاش میشد تک تکتون فقط یه بار دیگه هم که شده حتی از دور ببینم خیلی دوستون دارم خیلی دلم براتون تنگ شده... تنها کسایی هستین که توی زندگیم دارم ولی در واقع هیچ کدومتون و ندارم
نقدها