نفس عمیقی سر میدهم. قطرههای اشک آرام به پایین میروند. خودم را محو تماشا کردن به آسمان بیپایان آبیرنگ میکنم. بگذار برای آخرین بار یک دل سیر نگاهش کنم.
نفس کشیدن برایم دشوار شده است. ریههایم میسوزند. دیگر نمیتوانم استوار و مقاوم بایستم. دیگر جانی در بدن ندارم. من در ثانیه به ثانیهی زندگیام به انتظار نشستهام، به انتظار خوشحالی، خوشبختی؛ اما حال به انتظار کلمهای تاریک نشستهام: مرگ. معنایش چیست؟ من معنی زندگی را نفهمیدهام. شاید این بار معنای مرگ را فهمیدم.
کبوتری در آسمان پر میزند. نکند آمده است اندک جان من را با خودش ببرد؟ آه، آفتاب چه دلانگیز است؛ حیف که دگر چشمانم نای نگاه کردن به آن را ندارد.
آیا جسد مرا پیدا میکنند؟ یا جسدم وعدهی حیوانات میشود؟ بزاق دهانم خشک شده است. نفسهایم به شمارش افتادهاند. چشمانم را میبندم، آماده میشوم تا حقیقت را قبول کنم. در آن لحظات جان دادن، سؤالی ذهنم را مشغول به خود میکند: آیا زندگیام فقط همین بود؟
شاید مرگ هیجانانگیزتر باشد، و قلب من آرامآرام به خواب ابدی فرو میرود.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.