او نوشت نوشت نوشت نوشت تا بتواند افکارش را بگوید بدون نگاه کردن به چشمان قضاوتگرشان و خشک شدن آب دهنش او مینوشت و در نوشته هایش جسورانه بود دیوانه وار مینوشت به چشمان آن ها دیگر نگاه نمیکرد دیگر نگاه نمیکرد... او مجنون بود مجنونی که عرضه حرف زدن نداشت .
اه، من یک اشتباه کردم یک اشتباه ... نمیدونستم که اشتباهه امیدوارم من رو ببخشی نور من... دیگه هیچوقت اشتباه نمیکنم، من انسانی با پر از اشتباه خطا گناه هستم من پاک پاک نیستم من حریر روح سفید درخشانی که خداوند به من دمیده است را مانند پارچه سفیدی لک نمودهام، من خیلی متاسفم برای اشتباهم ولی این منم بایک اشتباه بزرگ اه، نور من چیکار میتوانم بکنم برای پاک کردن روحم؟من ترسیده ام ترسیده !که دگر اسم من را بر لبانت نجوا نکنی دگر مرا به آغوش خودت دعوت نکنی ، من تنهام تنهای تنها ، نور درخشنده خورشید بر صورتم میتابد اه، لذت بخش است آیا من لایق این درخشندگی هستم؟ من باید در زمینی سرد با زمستانی بی پایان بدون زیبایی های زمستان و گل های رز پژمرده به دست به خاک سرد سپرده شوم و ماه آسمان از بالا تحقیر آمیز نگاهم کند ،مرا ببخش نور من مرا ببخش که تو برای من آبی زلال برای لبی تشنه به آب هستی ، مراببخش نورمن ،مرا نبخش من لایق بخشش تو نیستم.
تاریکی، جنگل را در آغوش گرفته بود و باران، مانند مادری مهربان، برای حیوانات لالایی میخواند. قطرههای آرام باران، برگهای درختان را با لطافت میشستند و همهچیز را تازه و زنده میکردند. درختان، مانند سایههایی تیره و بلند، بر زمین جنگل نقش بسته بودند و قطرات باران آرام از شاخههایشان فرو میچکیدند. در آن شب تیره و تار، درختان ترسناک به نظر میرسیدند، اما در حقیقت پناهگاه و خانهی هزاران حیوان بودند؛ چنانکه میشد صدای نفسهای آرامشان را در میان تنههای ستبر درختان احساس کرد. عطری خوش و دلانگیز در جنگل پیچیده بود؛ عطری که در هیچ عطر فروشی نمیشد مانندش را پیدا کرد. آن عطر، بوی زندگی میداد؛ بوی خاک نمزده، خیسی برگهای درختان و صدای نفسهای آرام حیوانات. درختان نیز آرام و بیهیاهو زندگی میکردند. آن جنگل، زنده و پرجنبوجوش، در دل تاریکی شب همچنان زنده بود و در آن تاریکی، قلبهای کوچک، آرام و بیصدا میتپیدند. در لابهلای شاخهها، جغدی با چشمان درشت و براق بر شاخهای نشسته بود و از سکوت شب لذت میبرد. کمی آنطرفتر، بچهسنجابی کوچک در آغوش مادرش به خواب فرو رفته بود. باد هم آرام شاخههای درختان را نوازش میکرد
تنم زخمیست گریانم، باران خون از زخم هایم بند نمی اید ، چهره ای زیبا به ذهنم میآید نورانی تر زیبا تر از ماه شب با لب تشنه چشمان خیس زمزمه میکنم اسم زیبایت را که تو چون دوای تمام درد های منی در این میان داد و فریاد هایم از شکنجه نه دلم مرهم میخواهد برای زخم هایم نه آبی برای لب تشنه ام نه هیچ چیز دیگر فقط تو را میخواهم لبخند زیبایت را میخواهم بوسه ای از تو میخواهم بغلی گرم از تو میخواهم 🥀
زندگی تلخ است بسیار تلخ ... موضوع های مهمی که سرنوشت یک انسان را تعیین میکنند دست خود انسان نیست مانند چهره ، عقاید و محل زمان تولد که اگر این ها خوب نباشند ... و انسان برای تحمل این همه تلخی شکری اضافه میکند به نام خوشی های زودگذر اما این خوشی ها هم مثل باران تابستانی، کوتاه و بی پایدار می بارند و خاک دل انسان را سیراب نمیکنند، و انسان همچنان تشنه به امید صبحی شیرین تر نفسی میکشد در طوفان زندگی
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.