تاریکی، جنگل را در آغوش گرفته بود و باران، مانند مادری مهربان، برای حیوانات لالایی میخواند. قطرههای آرام باران، برگهای درختان را با لطافت میشستند و همهچیز را تازه و زنده میکردند.
درختان، مانند سایههایی تیره و بلند، بر زمین جنگل نقش بسته بودند و قطرات باران آرام از شاخههایشان فرو میچکیدند. در آن شب تیره و تار، درختان ترسناک به نظر میرسیدند، اما در حقیقت پناهگاه و خانهی هزاران حیوان بودند؛ چنانکه میشد صدای نفسهای آرامشان را در میان تنههای ستبر درختان احساس کرد. عطری خوش و دلانگیز در جنگل پیچیده بود؛ عطری که در هیچ عطر فروشی نمیشد مانندش را پیدا کرد.
آن عطر، بوی زندگی میداد؛ بوی خاک نمزده، خیسی برگهای درختان و صدای نفسهای آرام حیوانات. درختان نیز آرام و بیهیاهو زندگی میکردند. آن جنگل، زنده و پرجنبوجوش، در دل تاریکی شب همچنان زنده بود و در آن تاریکی، قلبهای کوچک، آرام و بیصدا میتپیدند.
در لابهلای شاخهها، جغدی با چشمان درشت و براق بر شاخهای نشسته بود و از سکوت شب لذت میبرد. کمی آنطرفتر، بچهسنجابی کوچک در آغوش مادرش به خواب فرو رفته بود. باد هم آرام شاخههای درختان را نوازش میکرد
11پسند1نظر0
برای شرکت در گفتگوها و نشان دادن پسند، از اپلیکیشن فنجون استفاده کنید.