ما کلمات را پیدا نمیکنیم؛ خرابشان میکنیم تا قابل استفاده شوند. «دریا» را در چهار حرف جا میدهیم، «مادر» را در چهار حرف دیگر، بعد با خیال راحت فکر میکنیم فهمیدهایم دربارهی چه چیزی حرف میزنیم. اما اگر دریا از اسم خودش خسته شده باشد چه؟ اگر یک روز تصمیم بگیرد دیگر دریا نباشد و مثلاً صندلی شود؟ آنوقت کشتیها روی صندلیها حرکت میکنند، ماهیها در کشوها پنهان میشوند و ساحل، چهارپایهای میشود که جهان روی آن نشسته و پاهایش را در خلأ تکان میدهد. اول میخندیم، بعد میترسیم، بعد سراغ فرهنگ لغت میرویم؛ همان کتابی که دربارهی معنای همهچیز مطمئن است جز معنای خودش. صفحهی اول را باز میکنی و میخوانی: «آغاز، نقطهای که چیزی از آن شروع میشود.» اما آغازِ آغاز کجاست؟ کتاب را میبندی و صدایی از میان جلد میگوید: «اشتباه کردی.» برمیگردی. هیچکس نیست. البته که نیست؛ صداها معمولاً جایی نیستند که فکر میکنیم. آدمها هم شاید همینطور باشند؛ شاید هرکس کمی بیرون از خودش ایستاده، یکی در گذشتهاش، یکی در آیندهاش، و یکی تمام عمر دنبال اتاقی میگردد که در نقشهی خانه وجود ندارد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.