ما آدمها عادت عجیبی داریم: چیزهایی را که نمیتوانیم تغییر بدهیم، «طبیعی» مینامیم.
مرگ طبیعی است. پیر شدن طبیعی است. از دست دادن طبیعی است. حتی فراموش کردن هم طبیعی است. انگار اگر روی چیزی برچسب «طبیعی» بزنیم، دیگر لازم نیست از خودمان بپرسیم چرا.
شاید «طبیعی» فقط اسم مؤدبانهای برای چیزهایی باشد که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر حوصلهی اعتراض به آنها را نداریم. با خیلی چیزها کنار میآییم، نه چون درستاند، بلکه چون طولانی بودهاند. به سکوت. به فاصله. به نبودن. به آدمهایی که هنوز زندهاند اما دیگر سهمی از زندگی ما ندارند. و عجیبتر از همه این است که گاهی برای حفظ چیزی که دوستش داریم، تبدیل به همان چیزی میشویم که از آن میترسیدیم. فکر میکنیم اگر سختتر باشیم، کمتر آسیب میبینیم. اگر کمتر اهمیت بدهیم، کمتر از دست میدهیم. پس بیتفاوت میشویم. اگر هیچکس را آنقدر نزدیک نکنیم که بتواند ما را ترک کند، دیگر ترکشدن معنایی ندارد. پس تنها میمانیم.
و بعد، یک روز، به زندگیمان نگاه میکنیم و میفهمیم تمام این مدت مشغول محافظت از خودمان بودهایم؛ آنقدر خوب که دیگر چیزی از خودمان برای محافظت باقی نمانده.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.