اولین بار که دربارهام دروغ گفتند، فقط پنج سالم بود و هنوز نمیدانستم دروغ چیزی نیست که الزاماً اتفاق افتاده باشد؛ گاهی اتفاقی است که دیگران تصمیم میگیرند به جای تو به خاطر بیاورند. گفتند گلدان همسایه را من شکستهام. من نکرده بودم، اما فردای آن روز دختری را پشت پنجرهی خانهی همسایه دیدم که صورتی شبیه صورت من داشت و با همان اخم کوچکی که مادرم میگفت وقتی دروغ میگویم گوشهی لبم مینشیند، به من نگاه میکرد. پرسیدم «تو کی هستی؟» و گفت «تو، اگر واقعاً گلدان را شکسته بودی.» آن موقع خندیدم، چون بچهها هنوز خیال میکنند جهان قوانین مشخصی دارد و آدمها فقط وقتی دو تا میشوند که یکیشان آینه باشد.
بعدها دروغهای بیشتری دربارهام گفتند. گفتند یک بار چیزی دزدیدهام و پسری پیدا شد که همیشه دستهایش را پنهان میکرد؛ گفتند عاشق کسی شدهام و دختری آمد که اسم مرا داشت و وقتی میخندید، انگار زمستان برای چند ثانیه یادش میرفت سرد باشد؛ گفتند از کسی متنفرم و مردی ظاهر شد که چهرهاش آنقدر شبیه من بود که اگر به چشمهایش نگاه نمیکردی، میتوانستی قسم بخوری خودت را روبهرویت گذاشتهاند. هر بار که دروغ تازهای گفته میشد، یکی از
نقدها
میشد، یکی از آنها به وجود میآمد؛ نه از جایی میآمد، نه متولد میشد، فقط ناگهان در جهان جا داشت، درست مثل کلمهای که سالها در دهان مردم چرخیده و یک روز تصمیم گرفته باشد شکل بگیرد.من اول از آنها میترسیدم، بعد بهشان عادت کردم و سرانجام فهمیدم چیزی از من میدانند که خودم نمیدانم. آنها خاطراتی داشتند که من هرگز زندگی نکرده بودم، زخمهایی که روی بدنشان نبود اما درد میکرد و عادتهایی که هیچوقت مال من نبودند اما وقتی انجامشان میدادم، حس میکردم چیزی را به یاد آوردهام. کمکم فهمیدم آدم شاید آن چیزی نباشد که خودش دربارهی خودش میداند؛ شاید بیشتر شبیه شهری باشد که هرکس از گوشهای واردش شده و خیابانی به آن اضافه کرده است. یکی میگوید اینجا خانهات بوده، دیگری میگوید اینجا کسی را کشتهای، یکی قسم میخورد در این میدان عاشق شدهای و یکی دیگر اصلاً باور ندارد تو هیچوقت وجود داشتهای.تا روزی که گفتند من مردهام.آن روز منتظر بودم یکی دیگر ظاهر شود؛ نسخهای که مرده باشد، یا نسخهای که از مرگ برگشته باشد،
یا شاید کسی که اصلاً هیچوقت وجود نداشته و فقط بلد باشد جای خالی مرا پر کند. اما هیچکس نیامد. تمام روز منتظر ماندم و هیچ اتفاقی نیفتاد. شب، وقتی جلوی آینه ایستادم، برای اولین بار بعد از سالها فقط خودم را دیدم؛ نه پسری با دستهای پنهان، نه دختری با اسم من، نه مردی با چشمهای خشمگین. فقط من. آنقدر تنها که حتی تصویرم هم شبیه غریبهای بود که اشتباهی وارد خانه شده.آنوقت فهمیدم شاید بزرگترین دروغی که دربارهام گفتهاند، این نبوده که من چه کار کردهام یا چه کسی را دوست داشتهام یا از چه کسی متنفر بودهام. بزرگترین دروغ این بوده که من یک نفرم. شاید تمام این آدمها تکههای حقیقتی بودند که هرگز نتوانستم در خودم جا بدهم و هر دروغ، به جای اینکه مرا کوچکتر کند، چیزی به من اضافه کرده بود. شاید من هیچوقت نسخهی اصلی نبودم؛ شاید نسخهی اصلی چیزی است که هیچکس نمیتواند به یاد بیاورد، چون هرکس که تو را به یاد میآورد، ناخواسته کمی عوضت میکند.صبح روز بعد، مردم از کنارم رد شدند و مرا نشناختند. نه از این جهت که فراموشم کرده بودند؛ از این جهت که دیگر چیزی دربارهام باور نداشتند.و برای اولین بار فهمیدم مرگ شاید آن لحظهای
نباشد که دیگر نفس نمیکشی.شاید مرگ لحظهای باشد که آخرین نفر، آخرین تصورش از تو را از دست میدهد.و شاید تولد، دقیقاً برعکسش باشد.لحظهای که هیچکس دیگر نمیداند تو چه کسی هستی و برای اولین بار، مجبور میشوی خودت را اختراع کنی.