ما اسمش را گذاشتیم «واقعیت» چون کلمهی دیگری نداشتیم. این، بهنظر من، نخستین اشتباه بشر بود.
اشتباه دوم این بود که فکر کردیم اسمگذاشتن یعنی شناختن. به درخت گفتیم درخت و خیال کردیم دیگر مسئله حل شده. به آسمان گفتیم آسمان. به ترس گفتیم ترس. به آن صدایی که نیمهشب، درست پیش از خواب، از جایی میان گوش و فکر بلند میشود و میپرسد «اگر همهچیز را اشتباه فهمیده باشی چه؟» گفتیم خیال.
خیال.
کلمهی عجیبی است برای چیزی که ممکن است از خودِ ما واقعیتر باشد.
مغز، این تودهی خاکستریِ بیادعا، تمام عمرش مشغول جعل کردن دنیاست. نور را از چند میلیون برخورد فوتون سرهم میکند و اسمش را پنجره میگذارد. ارتعاش هوا را میگیرد و اسمش را صدای مادر میگذارد. سیگنالهای الکتریکی را کنار هم میچیند و ناگهان یک نفر را دوست داری، از یک نفر میترسی، و برای یک نفر دلت تنگ میشود؛ انگار دلتنگی عضوی از بدن است و میشود روزی آن را جراحی کرد و روی میز گذاشت.
شاید بشود.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.