همیشه فکر میکنیم آب باید شفاف باشد، انگار شفافیت نوعی صداقت است، اما آب هم میتواند دروغ بگوید. میتواند چیزی را از تو پنهان کند فقط چون عمقش زیاد است.
ما کلمات را پیدا نمیکنیم؛ خرابشان میکنیم تا قابل استفاده شوند. «دریا» را در چهار حرف جا میدهیم، «مادر» را در چهار حرف دیگر، بعد با خیال راحت فکر میکنیم فهمیدهایم دربارهی چه چیزی حرف میزنیم. اما اگر دریا از اسم خودش خسته شده باشد چه؟ اگر یک روز تصمیم بگیرد دیگر دریا نباشد و مثلاً صندلی شود؟ آنوقت کشتیها روی صندلیها حرکت میکنند، ماهیها در کشوها پنهان میشوند و ساحل، چهارپایهای میشود که جهان روی آن نشسته و پاهایش را در خلأ تکان میدهد. اول میخندیم، بعد میترسیم، بعد سراغ فرهنگ لغت میرویم؛ همان کتابی که دربارهی معنای همهچیز مطمئن است جز معنای خودش. صفحهی اول را باز میکنی و میخوانی: «آغاز، نقطهای که چیزی از آن شروع میشود.» اما آغازِ آغاز کجاست؟ کتاب را میبندی و صدایی از میان جلد میگوید: «اشتباه کردی.» برمیگردی. هیچکس نیست. البته که نیست؛ صداها معمولاً جایی نیستند که فکر میکنیم. آدمها هم شاید همینطور باشند؛ شاید هرکس کمی بیرون از خودش ایستاده، یکی در گذشتهاش، یکی در آیندهاش، و یکی تمام عمر دنبال اتاقی میگردد که در نقشهی خانه وجود ندارد.
ما اسمش را گذاشتیم «واقعیت» چون کلمهی دیگری نداشتیم. این، بهنظر من، نخستین اشتباه بشر بود. اشتباه دوم این بود که فکر کردیم اسمگذاشتن یعنی شناختن. به درخت گفتیم درخت و خیال کردیم دیگر مسئله حل شده. به آسمان گفتیم آسمان. به ترس گفتیم ترس. به آن صدایی که نیمهشب، درست پیش از خواب، از جایی میان گوش و فکر بلند میشود و میپرسد «اگر همهچیز را اشتباه فهمیده باشی چه؟» گفتیم خیال. خیال. کلمهی عجیبی است برای چیزی که ممکن است از خودِ ما واقعیتر باشد. مغز، این تودهی خاکستریِ بیادعا، تمام عمرش مشغول جعل کردن دنیاست. نور را از چند میلیون برخورد فوتون سرهم میکند و اسمش را پنجره میگذارد. ارتعاش هوا را میگیرد و اسمش را صدای مادر میگذارد. سیگنالهای الکتریکی را کنار هم میچیند و ناگهان یک نفر را دوست داری، از یک نفر میترسی، و برای یک نفر دلت تنگ میشود؛ انگار دلتنگی عضوی از بدن است و میشود روزی آن را جراحی کرد و روی میز گذاشت. شاید بشود.
ما آدمها عادت عجیبی داریم: چیزهایی را که نمیتوانیم تغییر بدهیم، «طبیعی» مینامیم. مرگ طبیعی است. پیر شدن طبیعی است. از دست دادن طبیعی است. حتی فراموش کردن هم طبیعی است. انگار اگر روی چیزی برچسب «طبیعی» بزنیم، دیگر لازم نیست از خودمان بپرسیم چرا. شاید «طبیعی» فقط اسم مؤدبانهای برای چیزهایی باشد که آنقدر تکرار شدهاند که دیگر حوصلهی اعتراض به آنها را نداریم. با خیلی چیزها کنار میآییم، نه چون درستاند، بلکه چون طولانی بودهاند. به سکوت. به فاصله. به نبودن. به آدمهایی که هنوز زندهاند اما دیگر سهمی از زندگی ما ندارند. و عجیبتر از همه این است که گاهی برای حفظ چیزی که دوستش داریم، تبدیل به همان چیزی میشویم که از آن میترسیدیم. فکر میکنیم اگر سختتر باشیم، کمتر آسیب میبینیم. اگر کمتر اهمیت بدهیم، کمتر از دست میدهیم. پس بیتفاوت میشویم. اگر هیچکس را آنقدر نزدیک نکنیم که بتواند ما را ترک کند، دیگر ترکشدن معنایی ندارد. پس تنها میمانیم. و بعد، یک روز، به زندگیمان نگاه میکنیم و میفهمیم تمام این مدت مشغول محافظت از خودمان بودهایم؛ آنقدر خوب که دیگر چیزی از خودمان برای محافظت باقی نمانده.
اولین بار که دربارهام دروغ گفتند، فقط پنج سالم بود و هنوز نمیدانستم دروغ چیزی نیست که الزاماً اتفاق افتاده باشد؛ گاهی اتفاقی است که دیگران تصمیم میگیرند به جای تو به خاطر بیاورند. گفتند گلدان همسایه را من شکستهام. من نکرده بودم، اما فردای آن روز دختری را پشت پنجرهی خانهی همسایه دیدم که صورتی شبیه صورت من داشت و با همان اخم کوچکی که مادرم میگفت وقتی دروغ میگویم گوشهی لبم مینشیند، به من نگاه میکرد. پرسیدم «تو کی هستی؟» و گفت «تو، اگر واقعاً گلدان را شکسته بودی.» آن موقع خندیدم، چون بچهها هنوز خیال میکنند جهان قوانین مشخصی دارد و آدمها فقط وقتی دو تا میشوند که یکیشان آینه باشد. بعدها دروغهای بیشتری دربارهام گفتند. گفتند یک بار چیزی دزدیدهام و پسری پیدا شد که همیشه دستهایش را پنهان میکرد؛ گفتند عاشق کسی شدهام و دختری آمد که اسم مرا داشت و وقتی میخندید، انگار زمستان برای چند ثانیه یادش میرفت سرد باشد؛ گفتند از کسی متنفرم و مردی ظاهر شد که چهرهاش آنقدر شبیه من بود که اگر به چشمهایش نگاه نمیکردی، میتوانستی قسم بخوری خودت را روبهرویت گذاشتهاند. هر بار که دروغ تازهای گفته میشد، یکی از
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.