شب دنیای مرا در آغوش گرفته بود، و سکوتی سنگین اما مخملی اطرافم را پر کرده بود. ماه چون سکهای نقره ای در آسمان میدرخشید. خیره به حلالهای براقش، دست روی سینهام گذاشتم، درست همانجایی که قلبم نامنظم میکوبید. زیر لب زمزمه کردم:
«تو هم دلتنگ خانه شدی؟»
آنقدر غرق در تماشای ماه بودم، که حس کردم دیگر قلبم نه عضوی از گوشت و خونِ من، بلکه تکهای نقرهفام و پر نور از ماه است. آری قلب من تکهای از ماه بود که حالا داشت در تن خاکی من، برای لمس دوباره آسمان پر پر میزد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.