وقتی خورشید در انتهای افقِ کبود، آخرین شعلههای سرخش را پشتِ تپههای شنی پنهان میکرد، کویر تاره نفسی میکشید. نفسی که به همراه خود، وز وز ماسهها را بلند میکرد و سکوت آن صحرای شن را میشکست. دخترک قدم های برهنهاش را بر روی شنهایی که هنوز هم گرما را در خود حفظ کرده بودند گذاشت. زبری شنها لرزی به دلش انداخت و گرمایش تا عمق قلبش رسید.
او به آسمان خیره شد. آسمانی که کم کم پردهای از سیاهی بر رویش کشیده میشد.
حال آسمان، چون جعبهای شگفتانه از سیارات و ستارههای نقرهای منفجر شد.
دخترک سرش را بالا گرفت و به این منظرهٔ رقصِ نور خیره شد. نسیم خنکی به همراه عطر ستارهها وسنگهای قدیمی وزید، که موهای دخترک را به حرکت در آورد. دخترک دستش را بالا گرفت. آنقدر آسمان شب نزدیک به نظر میرسید که در خیال خودش میتوانست یکی از آن گویهای نقرهای را به دست بگیرد. آرزوی دخترک این بود که ستاره باشد. عاشق آنها بود. جوری که هر شب به دل این کویر بی انتها میزد و خودش را در آغوش این فلکِ بینظیر پناه میداد
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.