در اتاق ایستاده و به کودکی خیره بود. کودکی که فارغ از دردها و مشکلات جهان، مشغول ساختن خانهای خیالی با چادر و بالشتکها بود.
چشمان این کودک چقدر درخشان بود و لبخندش چقدر زیبا بود.
تمام فکر و ذکر کودک این بود که گوشهٔ این چادر را به کجا ببندد، تا خانه اش ساخته شود. یا اگر شب شد چگونه بهانه بیاورد تا مادرش اجازه دهد چند دقیقه بیشتر بازی کند!
اما امروزه، همان کودک وسط اتاق ایستاده، با این تفاوت که دیگر کودک نیست،بزرگ شده... نگاهش به جای درخشیدن، رنگ ناامیدی دارد و لبهایش به جای خندیدن از بغض میلرزند.
و تمام فکر و ذکرش این است که با مشکلات و بیرحمیهای دنیا چگونه دست و پنجه نرم کند!
نقدها
عالی بود!
سپاس، نگاهت درخشان☕✨
یه فنجون قهوه طلبت(:
زیبا و دلنشین بود.
☕مثل نگاه شما