با تنی پیچ و تاب خورده بند بند وجودش را به دیواره ها گرفته بود تا مبادا برگ های ظریف و سبزش زمین را لمس کنند...
در انتهای حیاط خانهای زیر سایه آفتاب آرامیده بود و به شکوفه های سرخی خیره بود. شکوفه هایی که چون گل های شیپوریِ قرمز بر روی تنه چوبیِ تیره رنگی میدرخشیدند...
درخت مو همیشه کنجکاو بود، بداند این درخت از چه نوعی است که همچین شکوفههای دلربا و فریبندهای دارد.
روز ها میگذشت، خورشید پر حرارت تر غبار طلایی رنگش را بر روی شاخ و برگها میپاچید. دیگر تمام درختان ثمره خود را دیده بودند. جز تک درختی که انتهای حیاط قرار داشت. درخت مو هنوز هم خیرهاش بود. اصلا هر روز دلش میخواست به او خیره شود و بی اختیار لبخند بزند. انگار که دلبستهاش شده باشد! اما از یک روزی تمام آن گلها شروع به باریدن کردند و زیر پای درخت، چون حریری سرخ خودنمایی کردند...
آنجا بود که درخت مو قطرهای اشک ریخت، و همان یک قطره کافی بود تا درون قلب ثمرهاش کمی ملس به نظر برسد.
دیگر روز های پایانی تابستان بود و خبری از یاقوت های سبز درخت مو نبود. اما درخت انتهای حیاط یاقوت های سرخ با پوششی سخت را به بار میکشید. یاقوت هایی به اسم انار
نقدها
نام داستانک:«دلتنگی» ادامه داستانک رو میتونید از داخل پیج بخونید🙏🏻☘️