دیگر آفتاب جانی در بدن نداشت و نسیم خنک روز به روز در وجود درختان میپیچید. پلکهای درخت انگور هر روز سنگینتر میشد و انگار قرار نبود با چشمانش شاهد دانههای سرخ و ترش انار باشد.
آری قرار نبود درخت مو، با آن سر و روی نارنجی رنگش شاهد چنین دلبریهایی از انار باشد. و وقتی انار این موضوع را فهمید، ترکی بر روی پوست سختش به وجود آمد و قطرهای سرخ از وجودش چکید.
«ادامه داستانک، دلتنگی!»
نقدها
من از یاد برده بودم، ادامه داستانک رو بذارم. ادامهاش تقدیم نگاهتون🫶🏻🙏🏻