دیگر آفتاب جانی در بدن نداشت و نسیم خنک روز به روز در وجود درختان میپیچید. پلکهای درخت انگور هر روز سنگینتر میشد و انگار قرار نبود با چشمانش شاهد دانههای سرخ و ترش انار باشد. آری قرار نبود درخت مو، با آن سر و روی نارنجی رنگش شاهد چنین دلبریهایی از انار باشد. و وقتی انار این موضوع را فهمید، ترکی بر روی پوست سختش به وجود آمد و قطرهای سرخ از وجودش چکید. «ادامه داستانک، دلتنگی!»
با تنی پیچ و تاب خورده بند بند وجودش را به دیواره ها گرفته بود تا مبادا برگ های ظریف و سبزش زمین را لمس کنند... در انتهای حیاط خانهای زیر سایه آفتاب آرامیده بود و به شکوفه های سرخی خیره بود. شکوفه هایی که چون گل های شیپوریِ قرمز بر روی تنه چوبیِ تیره رنگی میدرخشیدند... درخت مو همیشه کنجکاو بود، بداند این درخت از چه نوعی است که همچین شکوفههای دلربا و فریبندهای دارد. روز ها میگذشت، خورشید پر حرارت تر غبار طلایی رنگش را بر روی شاخ و برگها میپاچید. دیگر تمام درختان ثمره خود را دیده بودند. جز تک درختی که انتهای حیاط قرار داشت. درخت مو هنوز هم خیرهاش بود. اصلا هر روز دلش میخواست به او خیره شود و بی اختیار لبخند بزند. انگار که دلبستهاش شده باشد! اما از یک روزی تمام آن گلها شروع به باریدن کردند و زیر پای درخت، چون حریری سرخ خودنمایی کردند... آنجا بود که درخت مو قطرهای اشک ریخت، و همان یک قطره کافی بود تا درون قلب ثمرهاش کمی ملس به نظر برسد. دیگر روز های پایانی تابستان بود و خبری از یاقوت های سبز درخت مو نبود. اما درخت انتهای حیاط یاقوت های سرخ با پوششی سخت را به بار میکشید. یاقوت هایی به اسم انار
در اتاق ایستاده و به کودکی خیره بود. کودکی که فارغ از دردها و مشکلات جهان، مشغول ساختن خانهای خیالی با چادر و بالشتکها بود. چشمان این کودک چقدر درخشان بود و لبخندش چقدر زیبا بود. تمام فکر و ذکر کودک این بود که گوشهٔ این چادر را به کجا ببندد، تا خانه اش ساخته شود. یا اگر شب شد چگونه بهانه بیاورد تا مادرش اجازه دهد چند دقیقه بیشتر بازی کند! اما امروزه، همان کودک وسط اتاق ایستاده، با این تفاوت که دیگر کودک نیست،بزرگ شده... نگاهش به جای درخشیدن، رنگ ناامیدی دارد و لبهایش به جای خندیدن از بغض میلرزند. و تمام فکر و ذکرش این است که با مشکلات و بیرحمیهای دنیا چگونه دست و پنجه نرم کند!
او با چشمانش زیباییها را جور دیگری میدید و مینوشت. گاهی دلش میخواست لابلای خرمن موهایش باد بوزد و به رقص درآید... گاهی دهانش را مهمان جرعهای قهوهٔ تلخ کند، یا شاید بنشیند و با چشمانش نظارهگره دریا، غروب، ماه، و یا آدم ها باشد! بله او نویسنده است، و نویسنده بودن فقط نوشتن و خط خطی کردن کاغذها نیست. نوشتن برای نویسنده اوج احساس است. درست مثل یک مادر که در رشد فرزندش سهیم است، یا خالقی که تمام عشق و احساسش را به پای مخلوقش میریزد!
خرمن روشن موهایش را که دید، دلش ضعف رفت. دلش میخواست او را در آغوش بفشارد، اما نه... دلش میخواست سر به خرمن موهایش بسپارد و عطرش را به عمق وجود برساند، اما نه... چون او را تنها در عالم رویا دیده بود، و هنگامی که با آن چشمان براق خیرهاش شده بود، او دیگر رفته و فرصت این کارها را به او نداده بود... چشم که باز کرد، مردمک هایش هنوز میلرزید، قلبش میلرزید، صدایش میلرزید که گفت: "لعنت به خواب و رویا... که هر شب تو را از من میگیرند! "
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.