مرد به حرفهایم گوش نمیداد. با مدادی که برای وصیتنامه به او داده بودند، چیزی میکشید؛ صدا خطخطی کردنهایش افکارم را خراش میداد، ولی من پیوسته حرف میزدم، نظریههایی دربارهی اینکه چطور میتوانم بهعنوان وکیلش حکم مرگ او را لغو کنم، مرد فقط نگاهش به طرح بود مثل هنرمندها از دور و نزدیک نگاه میکرد ولی کلمهای حرف نمیزد. انگار که داشتم با دیوارهای خاکستری اینجا صحبت میکردم و نه با او، با زبانی نیشدار گفتم:«آقای محترم!اصلا حواستان هست؟ هیچ امیدی به پیروزی دارید؟» با چشمانی پفکرده نگاهم کرد و گفت: «اگر امید نداشته باشم چه کار کنم؟ اما به جز امید چیزی ندارم.» از خجالت سرم را پایین انداختم. نقاشی را به طرف من چرخاند و گفت:« کار من دیگه تمامه!» نقاشی پسری بود با تمام توان دستش را بالا گرفته بود. تا به نور برسد هرچند که نور خیلی بالاتر از قد او بود ولی درخششی هرچند کم فروغ در انتهای انگشتانش دیده میشد. قبل از اینکه متوجه شوم از اتاق رفته بود. پایین برگه با خطی زیبا نوشته بود: «انسان فقط به امید زنده است. اگر کاری میتوانی کنی، پس انجامش بده!»
نقدها
چقدر قشنگ بود☕☕🤎 ولی از اینکه گفت هرکاری میخوای انجام بدی، برای خود فرد اعدامی بود یا پیغام به وکیل؟
فرد اعدامی به وکیل می گه من امید دارم ولی الان عمل نیاز دارم نه حرف یا امید .... یک جور های می خواهم به وکیل امید بده. 🤎 راستی ممنون