قند را در چاییاش ریخت و متفکرانه حلشدنش را نگاه میکرد و بیهیچ مقدمهای، گفت:« بهنظرم امید در چغندره!»چشمانم از شدت تعجب باز کردم و فقط گفتم «چغندر آخه ؟؟؟» « آره خب، ما بودیم که چغندر قند رو ساختیم، این یک جور امیده دیگه، یعنی اگر چیزی هم نباشه ما او رو می سازیم.» از روی تمسخر گفتم:« هان! احتمالا لیمو رو هم ما ساختیم؟ دیگر؟» « اره دیگه مگه نمی دونستی؟» « از دست تو و این امیدهات» اما دیگر چیزی نگفت فقط در سکوت ادامه چایش را نوشید ولی من آن را یکباره تلخ سرکشیدم..
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.