خانهای زیبا با رنگهای پرطنین در میان انبوه خرابههای جنگ باقی مانده بود! حتی ترکشی بر بدنش ننشسته بود. گرد خاک تخریب جنگ فقط کمی چهرهاش را پوشانده بود، ولی حتی شیشههایش را سالم داشت. مثل گلی بود که در میان بتنها سر درآورده باشد. اما بچههای محل از روی سرگرمی، خردش کردند نابودش کردند و رقصکنان آتشش زدند، خاکستر شدن را نگاه کردند تا نیست شدن آخرین بازمانده را هم بینند. در آخر هیچ چیز نماند، مگر یک قاب عکس شکسته...
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.