گرگ چشم از انتهای بیشه بر نمی داشت؛ به میمون گفت: « به نظرت او واقعا عاشقشه؟» میمون که داشت چیزی را با دستانش محاسبه می کرد با کلافگی گفت:« کدام احمقی عاشق کدام خری است؟» گرگ در حالی فقط توجهش به جلو بود گفت : « عشق روباه به طاووس رو میگم» میمون به سرعت بر لبه تپه پرید و لحظهای نگاه کرد ولی دوباره سمت کارش رفت و گفت: « روباه کارش کلاه گذاشتنه، طاووس هم محتاج تماشاچی؛ معاملهشون جوره دیگه» گرگ با اندوه گفت: « شاید این بار بحث سود و زیان نباشد شاید این ها واقعا عاشق باشند؟» میمون بعد از حساب کتابش علامتی بر روی استخوانی زد با همان بیتوجه قبلی گفت: «بعید میدونم! اگر لاشه یکیشون زمین نیوفتاد، بیا داستانشون رو برام تعریف کن. »
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.