همه با سرعت بالا وانت پریدند و او تخت گاز حرکت کرد. چرا که از دور سیاهی مردمانی مسلح را می دید که به این سمت می آمدند. مردمانی که فقط زبان قتل و کشتار میفهمیدند. همان طور از آن سیاهی ها دور می شدند، چیزی دید که آرزوی می کرد هرگز ندیده بود. دختر کوچکش با عروسکش در دست، از دور به دنبال ماشین می آید و او را صدا می زد با تمام توانش می دوید ولی به ماشین نمی رسید. دخترش را واضح می دید ولی فاصله چندانی با آن مردان سیاه پوش ،نداشت پس نمی توانست بایستد چون حتما همه کشته میشدند. چشمش را از آینه بر گرفت.
......
وقتی به شهر امنی رسیدند. مادر گفت: « رقیه نیست ؟» و مرد که مثل گچ سفید شده بود نمی توانست در چهره زنش نگاه کند و نمی دانست چگون در مقام یک پدر به او چگونه بگوید چه دیده و چه کرده!
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.