گربه سیاه از درخت بالا رفت و کنار کلاغی که بر روی شاخهای در حال خوردن یک تکه گوشت دزدیده بود نشست. کلاغ نیمنگاهی به گربه سیاه کرد و به خوردنش ادامه داد.
«کلاغ؟» گربه سیاه پرسید.
«چی شده؟» کلاغ گفت.
«داشتم از یک کتابخانه رد میشدم،» گربه سیاه توضیح داد، «و همیشه خودم و خودت رو میبینم که موجودات سحرآمیز، یا حیوان خانگی جادوگرها هستیم. برام سؤال شده بود، خواستم بدونم تو چیزی میدونی؟»
کلاغ یک تکه گوشت دیگر را کند و آن را درسته قورت داد. «مثل خودت چیزی از انسانها متوجه نمیشم. ولی فکر کنم... نمیدونم، ولی تنها چیزی که به ذهنم میاد اینه که انسانها دوست دارن خیالپردازی کنن. من و تو جفتمون تاریکیم، مثل وقتی خورشید به خواب رفته؛ شاید به خاطر این باشه که من و تو موجودات عجیبوغریبی هستیم.»
«هوم،» گربه گفت. «جوابی نبود که دنبالش بودم.»
چشم جفتشان به انسانی افتاد که لباسی مرتب و یک کیف در دست داشت. و هر قدم به آنها نزدیکتر میشد.
«یه انسانه،» کلاغ گفت.
«آره میبینمش،» گربه زمزمه کرد.
هر دو به یکدیگر نگاهی انداختند و کلاغ سرش را به معنی تایید تکان داد. گربه آهی کشید، و به سمت کلاغ حمله کرد.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.