خرمن روشن موهایش را که دید، دلش ضعف رفت.
دلش میخواست او را در آغوش بفشارد، اما نه...
دلش میخواست سر به خرمن موهایش بسپارد و عطرش را به عمق وجود برساند، اما نه...
چون او را تنها در عالم رویا دیده بود، و هنگامی که با آن چشمان براق خیرهاش شده بود، او دیگر رفته و فرصت این کارها را به او نداده بود...
چشم که باز کرد، مردمک هایش هنوز میلرزید، قلبش میلرزید، صدایش میلرزید که گفت:
"لعنت به خواب و رویا... که هر شب تو را از من میگیرند! "
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.