خرگوش سفید را آنقدر دنبال کردم تا به سرزمین عجایب رسیدم؛ جایی که آسمانش رنگی میان بنفش و خاکستری داشت و مه، آرام روی علفهای خیس میخزید. رزهای گریان از میان بوتهها نگاهم میکردند، کارتهای سخنگو زیر لب با هم پچپچ میکردند و قارچهای غولپیکر سایههای عجیبی روی زمین انداخته بودند. اما هیچکدام برایم معنایی نداشتند. خسته بودم؛ نه از دویدن، از تغییر....
خرگوش سفید بلاخره از حرکت ایستاد و فقط به چهره ی آشفته ام نگاه کرد. پرسید:«چرا اینگونه ای؟» از دوستیای گفتم که تمام شد، از خندهای که خاموش شد، از داستانی که هرگز نوشته نشد و آرزوهایی که پیش از برآورده شدن، پیر شدند.
خرگوش چیزی نگفت و ساعت کوچکی را کنار چشمان سرخش گرفت. تیکتاکش در سکوت جنگل میپیچید و عقربهها بیوقفه میدویدند. من فقط نگاهشان میکردم؛ انگار با هر ثانیه، چیزی در من هم آرامآرام محو میشد.
دقایقی گذشت، ساعت ها، روز ها، هفته ها و شاید هم سال ها. در سرزمین عجایب، چه کسی میدانست زمان واقعاً چیست؟
خرگوش میدوید، چون از گذشتن زمان میترسید؛
و من ایستاده بودم، چون دیگر توانِ دویدن نداشتم.
نقدها
عالی بود! اولین داستانکی بودم مشتاق تا انتها خوندم تا بینم آخرش چی می شه .☕یه فنجون قهوه طلبت!
خیلی ممنون خیلی خوشحال شدم🥹💞
پایانش رو دوست داشتم. یه فنجون قهوه طلبت! ☕
خیلی ممنوووونننن^^🫵🏻
داستان های مختلفی از سرزمین عجایب هست ؛ اما این داستانک دیدگاه متفاوتی بود . خوشم اومد .☕