هر روزش همینگونه میگذشت؛ در سلولی کوچک، با میلههایی نامرئی؛ سلولی که اگر خوب نگاه میکردی، اندکی شبیه اتاق خوابش بود. دیوانهوار عاشق شده بود. هر دقیقهای را که با او سخن میگفت، عاجزانه میپرستید و آن زمانهایی که او را کنار خود نداشت، با خیال او به گفتوگو مینشست؛ چنان که گویی واقعاً روبهرویش ایستاده است. صورتش را در خیال لمس میکرد، لبخندش را میدید، با او میخندید و هر اتفاق کوچکی را برای دیوار خالی مقابلش تعریف میکرد. گاهی آنقدر غرق فکر او میشد که بیاختیار به سراغ قلم و دفترش میرفت و با واژههایی شاعرانه، او را میستود؛ انگار تنها روی کاغذ بود که میتوانست این حجم از دوست داشتن را تاب بیاورد. با خودش فکر میکرد: آیا عشقی که در کتابهایش خوانده بود، همین بود؟ یا در این قصه، او فقط مجنونِ داستان بود؟ شاید هم عشق، پیش از آنکه نجاتش دهد، دیوانهاش کرده بود.
خرگوش سفید را آنقدر دنبال کردم تا به سرزمین عجایب رسیدم؛ جایی که آسمانش رنگی میان بنفش و خاکستری داشت و مه، آرام روی علفهای خیس میخزید. رزهای گریان از میان بوتهها نگاهم میکردند، کارتهای سخنگو زیر لب با هم پچپچ میکردند و قارچهای غولپیکر سایههای عجیبی روی زمین انداخته بودند. اما هیچکدام برایم معنایی نداشتند. خسته بودم؛ نه از دویدن، از تغییر.... خرگوش سفید بلاخره از حرکت ایستاد و فقط به چهره ی آشفته ام نگاه کرد. پرسید:«چرا اینگونه ای؟» از دوستیای گفتم که تمام شد، از خندهای که خاموش شد، از داستانی که هرگز نوشته نشد و آرزوهایی که پیش از برآورده شدن، پیر شدند. خرگوش چیزی نگفت و ساعت کوچکی را کنار چشمان سرخش گرفت. تیکتاکش در سکوت جنگل میپیچید و عقربهها بیوقفه میدویدند. من فقط نگاهشان میکردم؛ انگار با هر ثانیه، چیزی در من هم آرامآرام محو میشد. دقایقی گذشت، ساعت ها، روز ها، هفته ها و شاید هم سال ها. در سرزمین عجایب، چه کسی میدانست زمان واقعاً چیست؟ خرگوش میدوید، چون از گذشتن زمان میترسید؛ و من ایستاده بودم، چون دیگر توانِ دویدن نداشتم.
شاید قلم را به دست میگرفتم تا «او» میان سطرها، حرفهایی را بخواند که زبانم از گفتنشان عاجز بود. تمام ناگفتههایم را به جوهر سپردم، اما او هیچکدام را نخواند. حال دیگر قلم را کنار گذاشتهام؛ چون فهمیدهام بعضی حرفها، وقتی به گوشِ مخاطبشان نمیرسند،حتی روی کاغذ هم بیصدا میمیرند. کاش نمیفهمیدم.
گاهی اتفاقها آنقدر سریع میافتند که تا به خودت میآیی، میبینی همهچیز تغییر کرده؛ دوستیها کمرنگ شدهاند، عشق معنای سابقش را از دست داده، ذوقها کور شدهاند و چایت سرد مانده است. عجیب است؛ بعضی چیزها بیصدا تمام میشوند، آنقدر آرام که حتی نمیفهمی دقیقاً کِی از دستشان دادی. فقط یک روز به خودت میآیی و میبینی دیگر هیچچیز شبیه قبل نیست.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.