شاید قلم را به دست میگرفتم تا «او» میان سطرها، حرفهایی را بخواند که زبانم از گفتنشان عاجز بود.
تمام ناگفتههایم را به جوهر سپردم،
اما او هیچکدام را نخواند.
حال دیگر قلم را کنار گذاشتهام؛
چون فهمیدهام بعضی حرفها، وقتی به گوشِ مخاطبشان نمیرسند،حتی روی کاغذ هم بیصدا میمیرند.
کاش نمیفهمیدم.
نقدها
هنوز نقدی ثبت نشده است
نقدهای این داستانک اینجا نمایش داده میشوند.